سلام ای پرگه ای شور آفرین شهر چرا اینگونه با ما کرده ای قهر
اوسر بهر چه اینگونه خالیست چرا رنگ لباس تو ذغالیست
چرا مش سبزعلی تنها نشسته است چرا درهای مردم قفل و بسته است
گمانم مردمانت در فراقند ویا آواره اندر انجیلاقند
شود ویرانه این شهر کوندج که باعث شوی با ما چنین لج
کجایند مردم فانوس بر دست کجایند کودکان شاد و سرمست
کجاست واشری و واشچین و ادار کجا رفته صدای جار پاکار
کجایند مش رحیم و افسرآقا چرا مش سبزعلی گردیده تنها
یکی آمد ز انگه له شتابان صدا می زد گون بیارین رفیقان
نپرسیدند که این مرد غریب کیست به خود می گفت مگر اینجا کسی نیست
درآن تاریکی آن مرد سیه بخت گهی بنشست،گهی آمد ولی سخت
رسید پیله دره دید آب ندارد بدید این شهر خسته خواب ندارد
کشید آهی درآن هنگامه آن مرد کمی گریه بر احوال وطن کرد
برفت آن دم به فکر سی وسه سال پیش بدید آن لحظه مردی طالع اندیش
بگفت به به عجب جایی چقدر گل عجب آواز خوش الحان بلبل
چه صحرایی عجب دنیای پاکی چه سنگی به چه آبی وه چه خاکی
هزار افسوس که اینها ماندنی نیست شود روزی ببینی شهر خالیست
در آن لحظه دلا مرد سیه روز بدید امروز بود یاران همان روز
بدید آن دشت وصحرا گل ندارد دگر آوازی آن بلبل ندارد
دگر بوی گل و دشت و دمن نیست برای پرگه دیگر همسخن نیست
خداوندا گناه او مگر چیست که او را شورو شوق و اشتیاق نیست
کجا رفته شلنک باغهایش چرا افزون نمودی داغهایش
به گکان پزی ای دل شور وشوقیست مرا بهر الیک پزی چه ذوقیست
ببین افسر که دکان دار پرگه است هنوزم مش رحیم پاکار پرگه است
به گوشم می رسد غوغا ز پرک المبه می زند بر گکنان لک
هنوز مش محمود و فراخ و نصرت نمایند جروبحث با مش علی اوسط
هنوزم پرگه دلداری قدیمی است رفیقی،یاوری،یاری صمیمی است
بنازم پرگه را با مرگ وینش بنازم جزرش را زرزمینش
خداوندا قسم بر ذات پاکت قسم بر اختر و خورشید و خاکت
نما این پرگه را آنگونه آباد که خوشنود باشد از آن قلب بهزاد



















